۲۹) حرمان، تباهی و تعالی - مسعود صادقی چاپ
تاریخ : دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387

حرمان، تباهی و تعالی

مسعود صادقی

حرمان [۱] چیست؟ چه اقسامی برای آن می توان برشمرد؟ آیا موضوع و متعاق های دلبستگی و تعلق خاطر جایگزین پذیرند؟ آیا قطع تعلق از محبوبی که از دست رفته اجتناب ناپذیر است؟ در تجربه ی حرمان، سلامت روان و انسجام شخصیت مشروط به حفظ تعلق یا قطع تعلق از محبوب است؟ آیا تجربه ی حرمان لزوماً به تباهی و تلاشی فرد منجر می گردد و یا حتی می تواند زمینه ساز تکامل و تعالی او نیز باشد؟

حرمان ناشی از فقدان است؛ فقدان شخص یا چیزی ارزشمند که با خود غم و اندوه و رنج جانکاهی به ارمغان می آورد. از این رو معمولاً به فقدان به مثابه ی امری منفی و ناخوشایند می نگرند. مهمترین فقدان فقدان ناشی ازمرگ محبوب است. فقدان های دیگر در ارتباط با دارایی ها، خصایص، قوا و توانایی ها  یا دوری و جدایی از شخص یا چیزی با ارزش اتفاق می افتد. شیوه ی دیگر اندیشیدن درباره ی فقدان اندیشه بر حسب پایان یافتن ها است: پایان یافتن روزهایی خوش، پایان یافتن ایام تحصیل، جدایی از همسایه ای خوب، مواجهه با دورنمای بازنشستگی. هر یک از این پایان یافتن ها تغییراتی را منعکس می کند که در جریان عادی زندگی روی می دهد، تغییراتی که ممکن است موجب اندوه نسبت به آنچه پایان یافته یا از دست رفته شود. این تجارب را گاهی «مرگ های کوچک» می نامند. هرچه تجربه یا رابطه ای به لحاظ عاطفی سرشارتر باشد، واکنش فرد نسبت به فقدان عظیم تر است، و همچنین هرچه محبوب از دست رفته حضور زنده تری داشته باشد، بازهم اندوه حاصل از فقدان آن بیشتر است.

فقدان ها را به دو دسته فیزیکی و نمادین نیز می توان تقسیم کرد. فقدان های فیزیکی رویدادهای ملموسی چون مرگ محبوب، در حریق سوختن خانه یا به سرقت رفتن ماشین را شامل می شود. در مقابل، فقدان های نمادین انتزاعی و غیر ملموس اند و رویدادهایی را دربرمیگرند که در ساحت روان اتفاق می افتد و به جنبه های روانی تعاملات اچتماعی شخص مربوط است مانند طلاق، از دست دادن منزلت اچتماعی، از دست دادن یک دوست در نتیجه منازعه. هم فقدان های نمادین وهم فقدان های فیزیکی موجب سوگ و اندوه می گردند.

در واقع، فقدان حاکی از رویدادی است که موجب دوری و جدایی همیشگی از شخص یا شیء به لحاظ عاطفی  مهمی می شود که نسبت به آن دلبستگی و تعلق خاطر وجود داشته است. اما آیا شخصی که فقدان مهمی را تجربه کرده است باید پیوندهایش را باشیء، شخص یا رابطه ی از دست داده بگسلد و بگذارد آن تعلق و دلبستگی از بین  برود؟ طبق یک نظر، شخص به هنگام تجربه ی فقدان امر محبوبش، دچار غم و اندوه بی کران می شود و آنگاه همراه این غم و اندوه و، در نتیجه ی آن، به این واکنش دفاعی روی می آورد که انرژی اش را از آن امر مورد تعلق و دلبستگی برگیرد و به امر دیگری معطوف کند تا بدین طریق از رنج فقدان رها شود. اما این نظر چون مفروض می گیرد که موضوع و متعاق های دلبستگی و تعلقِ خاطر جایگزین پذیرند و فرد یا شیء دیگری می تواند فقدانی که برای شخص پیش آمده جبران کند و جایگزین آن گردد مورد نقد قرارگرفته است. برخی از پژوهشهای تجربی اخیر، حاکی از آن است که افرادی که محبوبی را از دست داده اند نه تنها علاقه و دلبستگی شان را حفظ می کنند و زندگی نمادینی را با محبوب خود در پیش می گیرند، بلکه حفظ این تعلق و دلبستگی برای سلامت روان شان لازم است.

تجربه ی فقدان می تواند فرصتی برای رشد باشد. ازاین منظر، فقدان جزئی از زندگی فرد می گردد و شخص شروع می کند به اینکه آن فقدان را از نو برای خود معنا و صورتبندی کند و از این رهگذر، انرژی ای را که نسبت به گذشته محبوس کرده است رها سازد و آن فقدان را در بافت و زمینه ای قراردهد که موجب رشد خود آگاهیش شود. اینچنین اندوه ناشی از فقدان به جای اینکه موجب تباهی فرد گردد به تجربه ای ممکن برای تکامل او مبدل می شود و رابطه ی ازدست رفته دیگر پایان یافته نگریسته نمی شود بلکه تغییر می یابد و نقش مثبتی در زندگی فرد ایفا می کند. مهم است دریابیم که فقدان و حرمان بخشی اجتناب ناپذیر در حیات انسان است و اندوه و سوگواری نیز واکنشی است طبیعی نسبت به آن. بنابراین به رسمیت شناختن فقدان و حرمان و معنا بخشیدن به آنها می تواند فرصتی باشد برای زندگی مجدد فرد در افقی جدید تر و حتی ارجمندتر. [۲]



[۱] - واژه ی «حرمان» در فرهنگ بزرگ سخن چنین توضیح داده شده است:

حرمان: بی نصیبی و بی بهرگی، همراه با پشیمانی یا اندوه یا ناامیدی: جهان فانی را وداع کرد و داغ حرمان بر دل خردمندان نهاد. ( شوشتری) ؛ عشق می ورزم و امّید که این فن شریف/ چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود. (حافط)

 - [2]درنگارش این یادداشت به منابع زیر رجوع شده است:

    1.    Howarth Glennys (ed.),Encyclopedia of Death and Dying, London: Routledge ,2002.

2.  Boowly,J., Attachment and Loss, New York: Basic Books ,1980.

۲۸) بیداری ـ عباس اسکوئیان چاپ
تاریخ : جمعه 11 مرداد ماه سال 1387

                                     بیداری

                                                            عباس اسکوئیان

«زنی با کودکی در آغوش به پیش بودا می‌آید و از او می‌خواهد تا فرزند مرده‌اش را زنده کند. بودا از او می‌خواهد تا دارویی را از خانه‌ای بگیرد که در آن هیچ‌کسی نمرده است. او به جستجوی آن دارو به تمام خانه‌ها سر می‌زند و در نهایت آرام می‌شود. او پیام بودا را دریافته بود.»

داستان زندگی بودا و بیداری او پس از آنکه سالها در ناز و نعمت در قصری و به دور از مردم عادی و رنج‌هایشان زیسته بود حکایت کسی است که با دیدن  بیماری، پیری و مرگ از قصر پوشالی شادی‌های ناپایدار می‌گریزد و راهی را می‌جوید تا  انسانها هر چه کمتر رنج ببرند تلاش او به هر کجا انجامیده باشد در مقابل سودای شناسایی هستی‌ای قرار می‌گیرد که هدف بیشتر فیلسوفان بوده است شاید بتوان گفت که تاریخ اندیشه بشر تجلی دو حرکت است شناسایی و رهایی؛ جمعی چون بیشتر فلاسفه غربی در پی دستیابی به معرفت صحیح بوده‌اند و گروهی دیگر مانند  بزرگان فرهنگ شرق، به رنج و راه رهایی از آن پرداخته‌اند.

اما رنجی که از مرگ خود و دیگران می‌بریم نه قابل پیشگیری و نه قابل درمان است آری می‌توان مرگ را به تاخیر انداخت اما نمی‌توان با قطعیت آن جنگید شاید لازم باشد این سؤال را هم از خود بپرسیم که آیا خلاص شدن از مرگ خوب است؟ زندگی چگونه می‌بود اگر ما نمی‌مردیم؟ اما آیا طرح این سؤال هم راهی برای معنا دادن به مرگ و آرامش‌ بخشیدن به خودمان نیست؟

بشر گاه کوشیده است تا به حقیقت سخت و سرد مرگ معنایی ببخشد تا تحمل آن آسان‌تر شود و گاه با طرح ایده‌ای رواقی، تلاش برای تغییر خود را، بجای تلاش برای قلب ماهیت مرگ قرار داده است کمتر کسی به فکر جنگیدن با مرگ می‌افتد و بیهوده نیست که ایده جنگیدن با مرگ آنگونه فرهنگ‌ها را در سیطره خود قرار نداده است که طرح کنار آمدن با آن یا تفسیر خاصی از آن. اما با این حال، حجم قابل توجهی از اسطوره‌ها به جاودانه‌شدن میرایان اختصاص یافته که حاکی از این میل همیشگی برای غلبه بر مرگ بوده است؛ هرکول پس از گذشتن از مراحل بسیار سخت، در نهایت از قالب خاکی بیرون می‌آید و از خدایان می‌شود تا زندگی‌ای جاودان بیابد. خضر در اسطوره‌های ما  به همراه اسکندر و لشکرش، با سختی بسیار از ظلمات می‌گذرند تا به آب حیات برسند خضر زودتر به آب حیات می‌رسد و از آن می‌نوشد و به این خاطر هنوز زنده است. اینها هوس جاودانه شدن را در ما بیان می‌کنند

اما اکثر انسانها این حقیقت را پذیرفته‌اند که گریزی از مرگ نیست اما انسان تسلیم‌شده دربرابر مرگ چه می‌کند؟ برخی با آن کنار نمی‌آیند و فریاد اعتراضشان بلند است.

جامی ‌است که عقل آفرین می‌زندش      

صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف      

می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش

زندگی‌ آنان دربرابر سد مرگ معنای خود را از دست می‌دهد؛ عده‌ای خودکشی می‌کنند، برخی افسرده می‌شوند، و شاید در فقدان پایه‌های ثابت برای نظام‌های ارزشی خود، به رفتارهای غیرطبیعی یا خشن روی بیاورند. خلاصه اینکه یا به خود آسیب بزنند و یا به دیگران. این اعتراض و ناسازگاری در مواجهه با مرگ عزیزان و دوستان نیز رخ می‌نماید در قسمت اول از مجموعه ده‌فرمان اثر کیشلفسکی، پدر پاول که به خدا و روح اعتقادی ندارد در مواجهه با مرگ ناگهانی فرزندش، با خشم به سوی کلیسا می‌رود و شمع را بر تمثال مسیح خرد می‌کند او معترض است اما نمی‌داند به چه کسی باید اعتراض کند باورهایی که زمانی از آنها گریزان بوده اینک گریزگاه او شده‌اند، البته شاید نتوان گفت که او از این طریق دنبال تسکینی بوده است اما این عکس‌العملی قابل تصور از کسی است که دنبال مقصری می‌گردد تا گناه مرگ‌آفرینی را به گردن او بیندازد. اما گاه ناسازگاری خود را در قالب اعتراض نشان نمی‌دهد بلکه آثاری چون رفتارهای غیرطبیعی و یا در وضع شدیدتر روان‌پریشی را در پی می‌آورد. بویژه در زمانی که ضربه مرگ، ناگهانی باشد و یا آنکه جایگاه و یا سن فرد متوفی، درک و تحمل مرگ او را دشوارتر کند، این پیامدها را بیشتر می‌توان دید. همه ما تجربیاتی از این دست را لااقل درباره دیگران داریم مخصوصا مادران در فوت فرزندانشان، چنین واکنش‌هایی از خود بروز می‌دهند و این البته در فضای سنتی که وابستگی‌ها بیشتر است بیشتر رخ می‌نمایاند. این رفتارهای کنترل‌ناشده در تعالیم دینی و معنوی مورد نکوهش قرار گرفته‌اند و بلکه اساسا رفتار معترضانه یا ناسازگارانه دربرابر مرگ، جایگاهی پسندیده از دیدگاه آنان ندارد. منع رفتارهایی مانند خراشیدن صورت یا گریبان دریدن و بلکه شیون و ناله به افراط، ناظر به چنین نوع واکنش‌هایی است.

هرچند باید اذعان کرد که واکنش‌های ناسازگارانه و یا معترضانه تا حد زیادی آنی و کنترل‌ناشده‌اند و بنابراین شاید توصیه‌هایی دینی و معنوی درباره آنها بی‌فایده به نظر برسد، اما توجه به این نکته لازم است که میان تسلی در هنگامی که فرد سوگوار است و تلقی‌ای که باید به تدریج در انسان شکل بگیرد تفاوت بسیاری است. فرد سوگوار شاید در وضعی به سر نبرد که تحلیل‌ها و تفسیرهای نو در مورد مرگ و یا یادآوری تلقی‌های پیشین، به او تسلی دهد، اما اگر اندیشیدن به مرگ همانگونه که در سنت دینی ما بر آن بسیار تاکید شده به یک برنامه در زندگی انسان بدل شود و یا توان روانی در مقابله با مشکلات تقویت شود و شخصیتی قوی و واجد ضبط نفس بدست آید واکنش‌های بعدی تا حدی قابل کنترل خواهند بود.

در مقابلِ دیدگاه ناسازگارانه و معترضانه، انسانهایی که در برابر حقیقتِ مرگ تسلیم شده‌اند دو راه را برای مواجهه با آن در پیش گرفته‌اند:

1) گروهی چندان در پی معنا دادن به آن نیستند و با صورت ظاهری آن روبرو می‌شوند این نگاه البته ضرورتا نگاهی غیر معنوی نیست اما برای آنکه تلقی مادی از جهان دارد پذیرفتنی‌تر است

دیدگاه رواقی از این جمله است وقتی بپذیری که نمی‌توانی با مرگ دست و پنجه نرم‌ کنی و تغییری در آن بدهی بهترین راه حل کنار آمدن با آن خواهد بود مانند پرنده‌ای که بعد از بارها کوبیدن خود به میله‌های قفس در می‌یابد که راه گریزی نیست و آسوده به کناری می‌نشیند و دیگر تقلایی نمی‌کند. سکون و آرامشی که پس از دریافتن این حقیقت بدست می‌آید که با مرگ نمی‌توان جنگید انسان را به دامان زندگی عادی بر می‌گرداند اما این بار نه با التهاب در این‌باره که چه پیش خواهد آمد. می‌توان به مرگ نیندیشید. وقتی نمی‌توانی کاری درباره آن، انجام دهی، فکر کردن به آن هم ضرورتی نخواهد داشت، مخصوصا اینکه شاید پرداختن به آن باعث تلخ‌کامی شود. بنابراین یکی از راه‌های رسیدن به آرامش در مواجهه با مرگ این خواهد بود که به آن نیندیشیم.

اما روبرو شدن با حقیت عریان مرگ، همیشه به گردن نهادن به آن نمی‌انجامد درست است که ما نمی‌توانیم کاری در قبال مرگ بکنیم اما فهم مرگ اثر عظیمی بر مساله معنای زندگی ما می‌گذارد مرگ ما از نگاه کسی چون سارتر معنایی ندارد اما معنا را از زندگی می‌ستاند اما دیگر برگشتی در کار نخواهد بود تحولی که در فرد رخ می‌دهد نوعی بی‌اعتنایی به معانی از پیش تعیین‌شده قبلی است و این حتی می‌تواند بر سوگواری فرد که تابع بسیاری مفاهیم اجتماعی است تاثیر بگذارد و رفتار کنترل‌شده‌تر و بلکه سردتری را به او ببخشد. سارتر البته به مسؤولیت اخلاقی در قبال دیگران قائل است اما این نوع نگاه می‌تواند شکل  بی‌اعتنایی حادی را به خود بگیرد همچنانکه در رمان دیوارِ سارتر، وقتی پابلو با واقعیت مرگ خود روبرو می‌شود در می‌یابد که وقتی حیاتش به اتمام می‌رسد دیگر زندگی ارزشی ندارد او از زبان پابلو لحظه ای که در اتاق اعدام در انتظار مرگ است، می‌گوید: «در وضعی که بودم، اگر می‌آمدند و به من می‌گفتند که می‌توانم راحت به خانه بروم و زندگی ام مصون خواهد بود این هم از خونسردی‌ام نمی‌کاست. وقتی که آدم خیال موهوم ابدیت را از دست داده، چند ساعت یا چند سال انتظار فرقی نمی‌کند». در این وضع دغدغه و مسؤولیت تنها برای تو و برای آنچه می‌توانی بشوی، معنا دارد. شکل افراطی‌تر این بی‌اعتنایی را در مان بیگانه کامو می‌توان دید قهرمان قصه به مرگ مادر خود بسیار بی‌اعتناست و تنها چند آداب صوری را آنهم با بی‌رغبتی انجام می‌دهد این اتفاق حتی در برنامه عیاشی‌اش هم تغییری ایجاد نمی‌کند و این البته از سر بی‌معنایی زندگی برای اوست و نه کنار آمدن با مرگ.

2) در برابر این گروه، عده‌ای سعی می‌کنند به مرگ چهر‌ه‌ای جدید ببخشند:

الف) برخی از آنان در تلقی تاریخی از مرگ تشکیک می‌کنند و می‌پرسند آیا مرگ اساسا چیز بدی است که باید برای آن فکری کرد؟ آیا مانعی است که بر سر راه زندگی ما مشکل ایجاد کرده است؟ آنها می‌خواهند بگویند مرگ چیز مفیدی است و اگر واقعاً از منافع آن آگاه شویم دیگر از آن نمی‌گریزیم. در داستان جستجوی آب حیات که در بالا آمد اسکندر پس از خضر به آب حیات می‌رسد اما پیش از نوشیدن آن، با تعدادی پیرمرد سالخورده روبرو می‌شود که پیری آنها را در هم شکسته بود و در وضع رقت‌باری به سر می بردند از آنها پرسید چرا به این حال و روز افتاده‌اند آنها جواب دادند که از آب حیات نوشیده‌اند و حالا آرزوی مرگ می‌کنند تا از این وضع خلاص شوند اما نمی‌میرند. اسکندر با دیدن آنها از قصدش منصرف می‌شود و عطای آب حیات را به لقایش می‌بخشد البته پیر ماندن در عین جاودانگی را عامل انصراف اسکندر می‌داند اما از نگاه دیگران، مرگ خود عنصر معنابخش به زندگی ماست و بدون آن زندگی ما کرخت و بی‌معنا می‌شود این مساله محور کارهای هنری بسیاری بوده است مثلا در صحنه‌ای از فیلم ؟؟؟ که انیمیشنی حول محور مرگ است، دکتر مولر می‌گوید اگر مرگ نباشد زندگی بی‌معنا می‌شود و در نهایت خودش را قربانی می‌کند تا راز جاودانگی‌ای را که بدست آورده فاش نشود و پلیسی که تلاش بسیاری کرده تا زنی را نجات دهد در نهایت وقتی می‌فهمد که او تنها کسی است که این راز را می‌داند و می‌خواهد از طریق آن جاودانه شود، او را می‌کشد. سهراب سپهری به خوبی این مسأله را در صدای پای آب بیان کرده است: «و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت.»

ب) جمع دیگر با وجه آزاردهنده مرگ به مقابله بر نمی‌خیزند بلکه سعی می‌کنند تا با تعریفی نو از مرگ، رنگ تلخی را از آن بزدایند و این‌کار را معمولا از طریق برگرفتن معنای پایان‌بخشی مرگ از آن انجام می‌دهند ادیان و مذاهب همواره به پیروان خود اینطور القا می‌کنند که مرگ جز یک مرحله از حیات بشر که او را به جاودانگی پیوند می‌دهد نیست. وضع ما در این دنیا مانند کودکی در زهدان مادر است و مرگ به مانند تولد هر چند شاید دردناک به نظر برسد اما دریچه جهانی نو را به روی ما می‌گشاید تعابیر اینچنینی آنقدر فراوانند که مراجعه به هر متن دینی‌ای نمونه‌هایی از این نگاه را نشان خواهد داد در قرآن کریم از خلقِ مرگ سخن به میان آمده: «الذی خلق الموت و الحیوٰة» مرگ در اینجا مانند مرحله‌ای از زندگی است که قابل خلق است نه آنکه معدوم کردن چیزی باشد بنابراین از نگاه دینی از مرگ نمی‌توان تلقی نابودی داشت. بسیاری از طریق همین نگاه دینی و معنوی در برابر مرگ عزیزان خود تاب آورده‌اند و آرامش و سکون باورنکردنی از خود بروز داده‌اند فرزندان خود را به کام مرگ فرستاده‌ و افتخار کرده‌اند و حتی نگریسته‌اند. یا حتی داستان زنی که در عصر پیامبر، مرگ فرزندش را به شیوه‌ای شگفت‌انگیز به شوهر خود اطلاع می‌دهد و می‌گوید این امانتی از جانب خدا بود که از ما گرفت. اینها اتفاقاتی است که در فضای ایمان قوی دینی رخ می‌دهد و نمی‌توان از آن غافل بود. بلکه برخی مکاتب فکری و سیاسی نیز با تلقی خاصی که از جاودانگی به دست می‌دهند پیروان خود را به جانفشانی و اطرافیان آنها را به تحمل مصیبت فوت آنان فرا می‌خوانند.

همه آنچه گفته شد باز هم شکاف میان آنچه در هنگام مصیبت برای فرد سوگوار رخ می‌دهد و نگاه‌های نظری را نخواهد پوشاند. توصیه‌ها و تفسیرها البته یاری‌رسانند اما از دور دستی بر آتش فراق دارند و حتی ایمان قوی هم اگر چه به مقدار قابل توجهی از آثار بیرونی مصیبت می‌کاهد اما چندان بر آتش درون آبی نمی‌افشاند و رنج را تسکین نمی‌دهد. آنچه در کنار باورهای دینی و معنوی به یاری فرد سوگوار می‌آید ساز و کارهای روانی و اجتماعی است که طی قرنها در جامعه ریشه گرفته‌اند غلبه بر تنهایی پس از فراق، در کنار دیگران و معطوف شدن توجه از مصیبتِ مرگ به امور دیگر ولو آنکه خودِ مراسم سوگواری یا حواشی آن باشد تجربه اجتماعی‌ای است که امتحان خود را پس داده است.

۲۷) حدیث نامکرّر رنج ـ محمد فیروزکوهی چاپ
تاریخ : شنبه 5 مرداد ماه سال 1387

حدیث نامکرّر رنج

محمد فیروزکوهی

حکایت رنج کشیدن انسان قصه ای همیشگی در تاریخ زندگی بشر بوده که تمامی ندارد و برای هر فرد در هر لحظه و مکان تکرار می شود. نادرست نیست اگر بگوییم هر انسان همان گونه که موجدی خاص و منحصر است، رنجی ویژه ی خود دارد. فراموش نمی کنیم که به هنگام گفت و گو از درد ها و رنج ها، پیوسته آنها را با یکدیگر مقایسه می کنیم و اگر یک سوی این ماجرا خود ما قرار گرفته باشیم در آن صورت رنچی که می کشیم بزرگ تر و تحمل آن دشوار تر می نماید. در چنین مواقعی همواره پیرامونیان فرد رنجدیده او را به شکیبایی دعوت می کنند و می کوشند با توجه دادن او به مسایلی بزرگتر و رنج هایی کلان تر و در یک سخن کوچک نمایی مسأله، اندکی از آلامش بکاهند.

مشکل این ماجرا در واقع در نکته ای حکیمانه نهفته است که فراوان از نیاکان و بزرگتر های خود شنیده ایم و آن این که غم و رنج هر کس برای خودش بزرگ است. آنان با این گفته شاید قصد داشته اند در کنار نصیحت گویی های آرمان گرایانه و پوییدن مسیر باید های واعظانه، نسبت به آن کس که گرفتار رنج است، دمی هم در راه واقع گرایی گام بردارند و تسلیت گویندگان به آهستگی گوشزد کنند که توقعات عجیب و غریب از انسان نداشته باشید و اینکه به روشنی بفهمیم مقام تماشا چی با مقام بازیگر بسیار متفاوت است.

وقتی به روش ها و گفته های گوناگونی که برای آرامش بخشی مطرح می شود، می نگرم در می یابم که به ظاهر هیچ کاری شایسته تر از رو به رو شدن با حقیقت رنج نیست و پذیرفتن آن و به رسمیت شناختنش. بودا را به یاد آوریم که پیرامونیانش بیهوده کوشیدند تا او صحنه ی رنج را نبیند. و آخر مگر می شود انسان همزادش را رو در رو نشود و همصحبتی اش را انکار کند. ممکن است گاهی از سر مشغولیت آن را فراموش کنیم اما حذف آن داستانی است باور نکردنی.

به نظر می رسد هر کسی که با رنجی در هر اندازه مواجه می شود، خود به تدریج راهی برای کنار آمدن با آن پیدا می کند و باز یگر اصلی در این سریال طولانی و حرکت تدریجی، زمان است.

به یاد هراکلیتوس، فرزانه ای از یونان باستان و فیلسوفان پیشا سقراطی افتادم. او می گفت که بنیاد جهان بر جنگ و بی قراری است و سکون و آرامش چیزی جز زنگ تفریح میان درگیری ها و نزاع ها نمی تواند باشد. شاید سخن هراکلیتوس را بر مجموعه رنج های انسان بتوان تطبیق داد. بدین معنا که آسودگی همان لحظه ی میان دو رنج است که یکی می رود و دیگری از در می آید.

داستان شکیبایی ورزیدن انسان، اما، داستانی دیگر است که با ذات فراموشکار و خاطره ساز انسان ربطی وثیق دارد... این موجود شگفت انگیز در فرایند حیرت آور از رنج های خود تصویر هایی می سازد و آنها را را با خاطرات خوش دیگر در می آمیزد و بدین سان از تلخی و تندی ماجراها می کاهد.

گفتیم رنج هر چه باشد رنح است ولی انصاف را که برخی از رنج ها معنایی  و رنگی دیگر دارند. رنج هایی ناموقت که با وجود انسان گره خورده است. رنج هایی که می تواند میراث مشترک ما آدمیان  باشد آز آن رو که انسانیم و ما را با  آن رنج ها سرشته اند. نمی خواهم جعل اصطلاح کنم ولی آیا آنچه را که فیلسوفان اگزیستانسیالیسم وضعیت های حدّی خوانده اند نمی توان رنج های وجودی خواند. و کدام وضعیت حدّی تر از مرگ و چه مسأله ای سترگ تر و بزرگ تر از آن یافت که راهی برای هموار کردنش یا روشی برای گریز از آن، کوشش همواره ی بشر از نخستین روزها بوده است. و چه کوشش با شُکوه و البته بیهوده ای. اما درست تر آن است که بگوییم عظمت انسان در همین جد و جهد بیهوده رخ می نماید واز رهگذر این کوشش ها است که سر بر آستان فضیلت می ساید.           

۲۶) رنج مدام - رئوق طاهری چاپ
تاریخ : دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387

رنج مدام*

رئوف طاهری

 

    « ابدیت از تو تنها یک پرسش دارد: آیا در نومیدی زیسته ای یا نه؟ آیا به آن اندازه نومید بوده ای که ندانی نومیدی؟ یا این بیماری را، پنهان، در بخش های درونی خود به سان رازی خورنده، حمل می کردی؟ یا آن را در قلب خود به سان میوه عشقی گناه آلود همراه می کشیدی؟ یا به صورت مایه ی دهشت همگان در نومیدی خویش جار و جنجال به راه می انداختی؟»            « کی یر کگور»

 

اگر وجه شبه سقراطی آدمی مجال یابد، به باورم ساحت های «خواندن و نوشتن»،  «قمار دل دادگی و دل بردگی»، و « اخلاقی زیستن»، ساحت هایی به شمار می روند که پرسه زدن در آن جان می دهد و جان می ستاند؛ موجودیت و هستی انسان را در مسیر پایان ناپذیر دوگانه های « شک و یقین»، « نومیدی و امیدواری»، «مرگ و زندگی »، «غم و شادی »، « رنج و لذت» ... آواره می کند. یک نکته انضمامی را پیشاپیش یادآوری کنم: مراد من از « اخلاقی زیستن» به هیچ وجه زهد ورزی و پرهیزکاری نیست، نیز به این معنا هم نیست که در تقابل با ارتکاب خطا و گناه و لغزش ها قرار گیرد، خصوصاً لغزش ها و خطاها در زندگی خودم بسیار است. باری هدف از این جستار تبیین سه گانه ی پیشین نیست و از این بحث نهنگ آسا در می گذرم. اما درد و رنج حاصل از این گونه زیستن با درشکستن شخصیت پیشین آدمی جان کاه بوده و در پی اش البته آن را فربه تر و موزون تر می کند و جانی دیگر می بخشد. « در شکستم لیک موزون تر شدم/ کم شدم اما نه افزون تر شدم »

ورود در وادی «شک و یقین» های مکرر و پایان ناپذیر( همچون فرایند ایمان که پایان ناپذیر است، آن گونه که با زیباترین تعبیری استاد محمد مجتهد شبستری درباره ایمان خویش گفت و مدرسه تعطیل شد.) هم واجد درد و رنج های طاقت فرسا است، هم شامل فتوحات و شکافتن ها و شکفتن ها است و هم « جزغم و شادی درو بس میوه ها است ». البته این فرازها و فرودها، شکستن ها و شکفتن ها، پیچ و تاب ها، تیرگی ها و تابندگی ها و انقباض ها و انبساط های روحی که از دل آن قرار است هستی پرده نشین، نقاب از رخ برآرد و موجودیت زیبای انسان پرده برافکند و صاحب نظران حیرانش شوند، جز با صبر و تحمل و شکیبایی، تمنایی بر نیامدنی و سودایی محال می نماید.

« وز اشک گرچه حلقه به دو دیده بسته ام/ پیچم به خویشتن که نریزد به دامنم »- احمد شاملو

تعارف چرا؟ آنکه می خواند و اسیر دلدادگی و دلبردگی و « دیگر خواهی » می شود و با وجدانی اگر نه بیدار، دست کم نیمه بیدار می زید و به قول استاد ملکیان در پی « تقریر حقیقت » و « تقلیل مرارت » است، لاجرم درد و رنج اش بسی بسیار است تا شادمانگی هایش. البته این صرفاً یک تأکید بود و جای گله ای نیست که صحبت از سود و زیان نیست، سخن از حالات روحی و روانی چنان انسان هایی است که تعظیم در مقابل عظمت روح خمیده آن سینه چاکان فخر فروز حقیقتاً بختیاری می خواهد. بقول یکی از آن سوختگان « درد اگر از جنس کشیدن است، گو بیاید چرا که نه؟ به دیده منتش گذاریم » و البته که رنج هر انسانی به بلندای قامت نحوه ی « بودن » اوست. فی الجمله، در کارگاه هستی از کفر، عشق و رنج ناگزیر است.   

اجمالاً هر آنکه روحش از دردها، رنج ها، غم ها و آلام موجودات هستی به رنج بوده و زخم های عمیق برداشته است، با هر توان و ارتفاع و اوج روحی هم که دارا باشد، ولو حتی برای مدتی دچار نوعی غم برون گرا نیز شده است، گرچه درد و رنجی که از آن بحث می شود به زغم نگارنده بیشتر امری درون ریز باشد.

همان تک سوار عشقی که می توانست غبار از دریا برآرد و تسخرزنان می فرمود:

« باده غمگینان خورند و ما زمی دلخوش تریم/ رو به مسکینان غم ده ساقیا افیون خویش» وقتی با غیبت دلبرده و هم دلداده اش مواجه شد، در بروی خویش بست، برای مدتی دل و دماغ از کف داد و خلوت گزید و بست نشست. غرض اینست که حتی گذر یک « ابر انسان » نیز به خم خانه غم می افتد و گریزی از آن متصور نیست. حکم «غم» که چنین باشد دیگر تکلیف درد و رنج روشن تر است. اما درد و رنج شمایل های ویژه تری نیز دارد که تخصیص یافته نوادری است. دردهایی از این جنس هم روح را در انزوا می تراشد و می خراشد و هم در ضمن فربهی و افزونگی آ ن را فراهم می آورد. آنکه در زیر بار سنگین آلام و رنج های بشری و اجمالاً « بار سنگین هستی » استخوان هایش خرد می شود، به حکم آنکه: « هر که در این راه مقرب تر است/ جام بلا بیشترش می دهند» لاجرعه باده ی وحدت سرکشیده و با هفتاد ودو ملت و بل هفتاد و دو مذهب یگانه شده و بر مستان می بی رنگی حرجی نیست و حق حد زدن نه. چنین آدمی اگر از زیر این بار سنگین جان سالم بدر نبرد شهید است به هر معنایی که در هر مسلکی مراد می شود- همچون هدایت و زیبا است چونان یوسف، و اگر چنان عظمت  روحی داشت که در درد و رنج خیره نشده و مات اش نبرد و با ارتفاع روحی که می گیرد از اوج ها و از فرازها بر آن نظر بیافکند و در عین بازیگری توان تماشاگری بیابد، نه «یوسف »  که « یوسف زاینده » می شود- چونان « مولانا». باری! باورم این است که بزرگی و عظمت روحی هر انسانی تناسب تام دارد با «کم» و «کیف» دردها و رنج ها و غم هایش، بدون اینکه آن را در تقابل با شادمانی و کامرانی ها بدانم. چرا که به نظرم غمگساری و شاد خواری برای سوختگان عالم امکان و جان های شیفته و شوخان شنگ دل از دست داده دو روی یک سکه اند. به هر روی مایلم از آنانی یاد کنم که تا زنده اند، آگاهانه حاشیه نشینی اختیار کرده و خیلی به حساب نمی آیند و همینکه دامن برچیدند، شمع جمع میشوند. در نسبت با دیگری نه به عدالت و احسان که به محبت و دوستی رفاقت می ورزند.

رندان خانه بدوشی که پرده پندار دریده، قرارشان در بیقراری، وطن شان در بی وطنی، یقین شان در بی یقینی است. آنان نه بدنبال آب که تشنگی می جویند و شکوه باغ شان در بی برگی است.

قلندرانی که همه مرزهای طبقاتی، جغرافیایی، نژادی و اعتقادی را برهم زده، کام از خلاف آمد عادت می طلبند. ره گم کردگانی که هر چه می تازند بیشتر از پیش به عجز و ناتوانی خویش در مقابل دهلیز های تو بر تو و پیچ در پیچ روح و روان انسانی تفطن می یابند و از این درد بر خود می پیچند و به یکسان مبهوت نادانی و ناتوانی خویش و دیگری می شوند.

معرفت اندیشانی که از نام ها عبور کرده اند و از « نهج البلاغه علی » و  «کارمازوف های داستایوفسکی » نشانی از گم کرده خویش می جویند. تجربت اندیشانی که در مسجد به نمازند و زنّار بندان دیر و آتش افروزان کنشت و سماعیان خانقاهند. خراباتیانی که پاورچین پاورچین عزم « خرابه » می کنند تا با « دیگری » و همنوع که « کارتون خواب»اش کرده ایم، هم کاسه شوند و چونان علی سنتوری تکه نانش را با دیگری قسمت کنند.

که چه شود؟ که عمق و اوج احساس ناتوانی گُر گرفته در گلوی اش بترکد که اینکا! این منم فقیرتر و بی چاره تر و ناتوان تر از همه شمایان! که دیگری را شاهدی برگیرد، بر عجز و افتقار خویش.

ابر انسان هایی که با یاد رنج دیگری ناگاه از درد بر خود می پیچند و دردشان آنگاه جانکاه تر می شود که خویش را ناتوان از تقلیل مرارت، فقر و قلاکت «دیگری » می یابند. این همه اما مانع از آن نیست که به حد وسع خویش نکوشند و راه بهروزی و شادمانی دیگری را هموار نکنند، غمگساری شان در خلوت است و برای خود، میگساری شان در جلوت است و با دیگری. همانانی که با آگاهی سقراط وار به قلت معرفت خویش حضوری چنان فروتنانه دارند که « دیگری » دچار توهم خود برتر بینی می شود. همه شئونات زیستنشان متناقض نما است، بدرستی فهمیده اند که با خوردن میوه ی ممنوعه خود آگاهی و قالب شکنی، قمار پایان ناپذیر هستی شان کلید خورده است.

از تهی مایگی شرم بر وجودم مستولی میشود وقتی یاد مصائب مسیح می افتم و جام خیانتی که سر کشید. دردهائیکه علی را نیمه های شب به نخلستانهای کوفه می کشید. لرزه هایی که جسم و جان میکل آنژ را تراشید تا شد پیکرتراش. ترس و لرزهایی که شرنگ در کام  کی یرکگور ریخت. زخم هایی که هدایت را از پای در آورد. شوکران جهلی که سقراط را بر زمین زد. نه  زندانهای مخوف سیبری که پیچیدگی های هزار توی تاریک خانه های اعماق روح و روان آدمی که داستایفسکی را بیچاره کرد. آنچه قصه ون گوگ را کوتاه کرد شرایط وجدان سوز لکاته ها و فرزندان مجهول گرسنه شان بود نه دربدری و گرسنگی مدام خود.  فرو مایگی انسان و اخلاق و خدای فرومایه ترش بود که طومار نیچه را در هم پیچید و سر نگونش کرد...

باری اگر حقیقت و یقینی در کارگه هستی متصور است، نشانی آن را در سلوک آن نهنگان می بایست جست. به رساترین تعبیری که بر لسان شمس تبریزی جاری شد: آن « خط سومی ها » که شادمانی خویش با رنج دیگری تاق می زنند. 

 

 *برای «علی» که به شام آخر بابایش نرسیدیم و برفت.     

۲۵) رنج و شکیبایی - مصطفی ملکیان چاپ
تاریخ : شنبه 22 تیر ماه سال 1387

رنج و شکیبایی

مصطفی ملکیان

          نمیدانم حدیث نامه چون است            همی بینم که عنوانش به خون است

1- شکیبایی چست؟ توانایی اینکه آنچه را ناگوار است، بی شِکوه و شکایت، تاب آوریم.  پس: الف) شکیبایی توانایی است، نه ناتوانی؛ قدرت است، نه عجز؛ قوت است، نه ضعف. ب) چون آنچه برای من ناگوار است چه بسا برای تو گوارا باشد و، بالعکس، آنچه برای تو گوارا است برای من ناگوار باشد، یعنی چون گوارایی و ناگواری یک چیز، امری انفسی (subjective) است، هر کس به شمار چیزهایی که برای او ناگوارند مجال و زمینه ی شکیبایی مییابد. ج) شِکوه و شکایت چه از انسان یا انسانهای خاصی باشد، چه از خود، چه از خدا، چه از کائنات، چه از سرنوشت و قضا و قدر و تقدیر، چه از دهر و روزگار، چه از شیطان، چه از دنیا، و چه از... با شکیبایی سازگار نیست.

بر انفسی بودن ناگواری و گوارایی هرچیز باید انگشت تأکید نهاد. "فلان چیز ناگوار/ گوارا است" یعنی  "فلان چیز به نظر فلان کس ناگوار/گوارا میاید" و نه بیش از این. ناگواری/گوارایی، چون انفسی است، نسبی است، بدین معنا که نسبت به انسانهای گونه گون و نسبت به مکانها، زمانها، و وضع و حالهایی که یک انسان در آنها واقع میشود دگرگونی میپذیرد. ناگواری/ گوارایی مطلق نیست و "فلان چیز ناگوار/ گوارا است" بدون اینکه نام کسی برده شود جمله یا گزاره ای است نه صادق و نه کاذب، یعنی بدون ارزش صدق. فقط "فلان چیز، برای فلان کس، در فلان مکان، فلان زمان، و فلان وضع و حال، ناگوار/ گوارا است" ارزش صدق دارد و صادق یا کاذب خواهد بود.

2- ناگواری فقط زمانی در میان میاید که رنجی در کار باشد. رویداد یا فرایندی برای من ناگوار است که از آن به من رنجی برسد. اگر از رویداد یا فرایندی به کسی رنجی نرسد برای آن کس آن رویداد یا فرایند ناگوار نخواهد بود.

و اما رنج فقط هنگامی روی مینُماید که خواسته ای در میان باشد. اگر انسان هیچ خواسته ای نمیداشت از هیچ رویداد یا فرایندی به او رنجی نمیرسید و، از همین رو، هیچ رویداد یا فرایندی برایش ناگوار نمیبود. هرچه خواسته ها کمتر رنجها اندکتر، و هر چه خواسته ها بیشتر رنجها افزونتر.

و، بدین ترتیب، ناگواری با خواستن پیوند و ملازمت مییابد.

3- ما انسانها مادام که ـ و تا آنجا که ـ  چیزهای گونه گون و متفاوت میخواهیم در رویدادها یا فرایندهای مختلفی ناگواری مییابیم. کسی که خوراک یا آب یا اکسیژن یا ارضاء غریزه ی جنسی میخواهد و کسی که امنیت میخواهد و کسی که دوستی یا عشق یا جایگاه اجتماعی میخواهد و کسی که عزت نفس یا احترام یا آبرو یا موفقیت میخواهد و کسی که خودشکوفایی میخواهد و کسی که...  رویدادها یا فرایندهای مختلفی را ناگوارا / گوارا میابند. از این گذشته، یک انسان واحد نیز، در مکان، زمان، و وضع و حال واحد، اگر بیش یک خواسته داشته باشد چه بسا رویداد یا فرایند واحدی را هم ناگوار بیابد و هم گوارا ( یکی از موارد دودلی و تزلزل روانی: ambivalence).

4- حاصل آنکه: اولاً: هرچه خواسته های کمتری داشته باشم رویداد یا فرایندهایی که برایم ناگوار میتوانند بود کاستی میپذیرند؛ و ثانیاً: نوع خواسته هایم نوع رویداد یا فرایندهای ناگوارم را تعیین میکُند.

5- به شکیبایی بازگردیم؛ و در دو پرسش ژرفکاوی کنیم: آیا شکیبایی مطلوب است؟ آیا شکیبایی ممکن است؟

اینک پرسش اول، که پرسشی اخلاقی است: آیا شکیبایی مطلوب است؟ آیا، چنانکه از قدیم الایام میگفته اند، شکیبایی واقعاً فضیلت است؟ وجه فضیلت بودنش در چیست؟ آیا باید هر امر ناگواری را، هر چه باشد، بی شِکوه و شکایت، تحمّل کنیم؟ یا باید بعضی از امور ناگوار را تحمّل کنیم، و بعضی دیگر را نه؟ (و، در این صورت، کدام امور ناگوار را باید تحمّل کرد و کدام امور ناگوار را نباید تحمّل کرد؟) یا اصلاً هیچ امر ناگواری را نباید تحمّل کرد؟ به عبارت دیگر، آیا شکیبایی مطلقاً و در همه ی موارد فضیلت است یا مطلقاً و در همه ی موارد رذیلت است و یا در پاره ای از موارد فضیلت است و در پاره ای از موارد رذیلت؟  

برای یافتن پاسخ این پرسشها فهم ربط و نسبت تحمّل با بیعَمَلی نیز ضرورت دارد. آیا تحمّل یک رویداد یا فرایند ناگوار به معنای این هم هست که در برابر آن رویداد یا فرایند عَمَلی انجام نگیرد و جدّ و جهدی نشود؟ یا اینکه تحمّل همیشه یا لااقل در بعضی اوقات با عمل و جدّ و جهد منافاتی ندارد؟

6- و اما پرسش دوم، که پرسشی روانشناختی است: آیا شکیبایی ممکن است؟ آیا میتوان هر امر ناگواری را، هر چه باشد، بی شِکوه و شکایت، تحمّل کرد؟ یا تحمّل پاره ای از امور ناگوار، بی شِکوه و شکایت، محال است و نشدنی؟ ساختار جسمی- ذهنی- روانی انسان تا چه حد به شکیبایی مجال میدهد و امکان اِعمالِ این فضیلت را امکانپذیر میسازد؟ امکان شکیبایی در هر رویداد یا فرایند ناگوار وقتی در معرض شک میاید که به شرط و قید "بی شِکوه و شکایت"، در تعریف شکیبایی، توجه درخور داشته باشیم، و بویژه اگر شِکوه و شکایت را صرفاً یک فعل بیرونی و ظاهری و قالَبی، از سنخ به زبان آوردن جملات و عبارات و واژه های خاصّی، ندانیم و آن را شامل فعلی درونی و باطنی و قلبی نیز بینگاریم. آیا من میتوانم هر امر ناگواری را، هر چقدر هم ناگواریش عظیم باشد، تحمّل کنم و نه فقط شِکوه و شکایتی بر لب نیاورم بلکه در دل نیز شِکوه و شکایتی از هیچ موجودی نداشته باشم؟

7- پرداختن به دو پرسش مهم مطلوبیتِ اخلاقیِ شکیبایی و امکانِ روانشناختیِ آن را به فرصتی دیگر میگذارم که امیدوارم هر چه زودتر دررَسَد.

 گفتی که "صبور باش"، هیهات        

دل موضـع صـبر بـود و بُــردی

هم چــاره تحمّــل اسـت و تسلیم        

ورنه به کــدام جــهد و مَـــردی

بنشینـم و صبــر پیش گیـــــرم            

دنبـاله ی کار خویش گـــــیرم؟

۲۴) رنج و شکیبایی: یادمان صدمین روز حرمان چاپ
تاریخ : پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387

دوستان عزیز! پرونده ی «رنج و شکیبایی» یادمان صدمین روز  حرمان  مهندس محمد رضوی امروز ( بیستم تیرماه ) در ویژه نامه  پنجشنبه های روزنامه  اعتماد منتشر شد که در آدرس اینترنتی زیر نیز در دسترس است:

http://www.etemaad.com/Released/87-04-20/181.htm 

گفتنی است متن کامل مقالات این پرونده در روزهای آینده در حرمان درج خواهد شد.

۲۳) رنج «مهندس رضوی» بودن ـ علیرضا اشراقی چاپ
تاریخ : شنبه 4 خرداد ماه سال 1387

رنج «مهندس رضوی» بودن

علیرضا اشراقی

 

بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

حافظ

 

دوست خوب، دوست مرده است. آلبرکامو این‌را در کتاب سقوط خود نوشته. دروغ چرا؟ کتاب را نخوانده‌ام. فقط شنیده‌ام و نمی‌دانم چرا و برای چه این جمله را گفته، چه ترفندی به کار برده و کدام کبرایی را زیر صغری چیده که چنین نتیجه‌ گرفته است.* راستش، جمله مهیبی است. یک‌ جور هول و وحشت می‌اندازد در دل آدم. زیربار سنگین و سهمگین‌اش می‌ماند که یعنی چه و منظور چیست. من از ظن خودم یار آلبرکامو شدم. آسمان و ریسمان را به هم بافتم و دیدم می‌شود با این جمله کذایی همدلی کرد. ما خیلی دم از دوستی می‌زنیم. در به ‌در دنبال دوست می‌گردیم. اَمثال نسل من و قبل از من معمولا کتاب آیین دوست ‌یابی اثر دیل‌کارنگی را هم خوانده‌اند، بلکه چاره کند، قفل تنهایی‌شان باز شود و دری به تخته بخورد. خلاصه، تا درخت دوستی کی بر دهد، حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم. غافل از این که دوستی آداب دارد و آدابش رنج و تعب.

چه مرارت‌ها باید کشید تا این آداب را به جا آورد. ناز پرورد تنعم راه به دوست نمی‌برد، باید شیوه رندان بلاکش پیشه کنی. اگر لاف دوستی زدی باید سرت را هم چابک و چست ببازی؛ بی‌آن‌که طمعی از لطف بی‌نهایت دوست ببری. به‌ روز سانحه، تیمارخوار و پشتیبانش باشی و به‌ روزگار سلامت، رفیق و یار شفیق. باید دردش به جان خسته داری و دل به غمش بسته. اگر دوست، بهر امتحان، جان طلب کند؛ باید آنچنان برافشانی، کز طلب خجل ماند. دشوارتر از این، نباید گله‌ای از ابر رحمت دوست بکنی؛ حتی اگر به کشته‌ زار جگرتشنه‌ات نمی هم نداد. اگر دوست ما را به چیزی ‌نخرید؛ به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست. دوستان عیب من بی‌دل حیران می‌توانند بکنند، اما کم‌تر از گل نباید به ایشان بگویم که مبادا وجود نازکشان آزرده گزند شود. با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست. خلاصه، چنان باید فضای سینه را از دوست پر کرد که فکر خویش از ضمیر آدم گم‌ و گور شود.

این‌ها آدابی بود که دوستی دارد. و به‌جای‌آوردن‌‌شان کار آسانی نیست. خربزه دوستی را که خوردیم باید پای لرزش هم بنشینیم. سکه دوستی هم دو رو دارد، یک رویش ابواب رحمت و معونت است و روی دیگرش اسباب زحمت و مؤونت. دوست هم یار شاطر است و هم بار خاطر. نه! به روی مبارکتان‌ برنخورد. کلاه خودتان را قاضی کنید. در این دوره زمانه آن دوستی‌های صاف و صادقانه و افلاطونی کم نصیب آدم می‌شود؛ هر پاکروی که بود تردامن شد. شوخ‌طبعی در این بیت حافظ دست‌کاری کرده بود که: «پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا / فی بُعدها عذاب فی قربها السلامه». جای «السلامه» گذاشته بود «الندامه». نبودن و نداشتن دوست، فاجعه است و بودن و داشتنش هم مصیبت. دوستی خرج دارد و خرجش رنج. و چاره چیست جز پیشه کردن شکیبایی.

حالا عرض می‌کنم که چرا دوست خوب، دوست مرده است. دوست مرده داغی روی دلت می‌گذارد و بس. کاری به کارت ندارد. توقعی ندارد. باری روی دوشت نمی‌گذارد. از قید هفت دولت آزادی. دیگر نگران نیستی که مبادا برنجانی‌اش یا رنجیده شوی؛ فلان حرف را نگویی، مگر زیر زبان و فلان کار را نکنی، مگر در نهان و فلان اندیشه را فاش نکنی، مگر پیش دگران که مبادا به تریش قبای دوست برخورد. نیازی نیست به پند دوست گوش کنی. یا وانمود کنی که پندش را به کار بسته‌ای. دوست مرده نه در رویت گلایه می‌کند که بخواهی با صبر و حوصله جوابش بدهی و نه پشت سرت. نه تو با او جر و بحث می‌کنی و نه او با تو از در مخالفت وارد می‌شود. نگران نیستی که آهسته بروی و بیایی که گربه دوستان شاخت نزند. دیگر نمی‌خواهد مثل یک خدوم گوش به زنگ باشی که مخدومت چه می‌گوید. نصف شب از خواب بیدارت نمی‌کند، پول قرض نمی‌گیرد. نه به سیگار کشیدنت، نه به دیر آمدنت، نه به منش سیاسی‌ات، نه به بلند خندیدنت، نه به اخم کردنت، نه به خلافکاری‌هایت، به هیچ چیز کاری ندارد. هیچ گناهی را به رویت نمی‌آورد و به هیچ وجه ملامتت نمی‌کند. برای دوستان زنده این‌طور نیست. نمی‌توانی هر کار که دلت خواست بکنی و خیال کنی همین‌جوری - هرچه که هستی- بپذیرند و قبولت کنند. نه، باید رعایت کنی. یا نهان‌روشی کنی، یا خدایی نکرده دروغ بگویی. برای اینکه دلت نمی‌آید رابطه‌ تان شکرآب شود و از چشم هم بیافتید و رشته دوستی‌ بگسلد.

از دوست مرده آزادی که هر نقل‌قولی بیاوری. هر دروغی را به او نسبت می‌دهی و نگران لو رفتن هم نیستی. با خیال راحت، خاطره تعریف می‌کنی و از دوست مرده‌ات مایه می‌گذاری. دوست مرده خیلی که زور بزند، فوق فوقش، توی خوابت بیاید و چیزی بگوید که برنجی. اما خواب که مهم نیست. خواب و خیال را می‌شود خیلی زود فراموش کرد و حتی با خوردن قرصی یا چند جلسه مشاوره، راه ورود هر مرده‌ای را به خواب و خیال بست. دوستان مرده هیچ زحمتی ندارند. فوق فوقش برای رهایی از سرکوفت وجدان، شب جمعه خیرات می‌دهیم و سر خاک می‌رویم و فاتحه نثار می‌کنیم تا آسوده شویم. یا مراسم بزرگ‌داشت می‌گیریم. یا نامشان را جایی می‌بریم که خاطره‌شان را زنده نگه داریم. همین و بس. مرده‌ها سریع‌الرضا هستند و خیلی زود کنار می‌آیند. زودتر از آنچه فکر می‌کنیم. در سایه مردگان آزادیم که عشرت کنیم و از دوستی‌ها دم زنیم.

آری! گنج دوستی نابرده رنج میسر نمی‌شود. اما یکی را می‌شناختم که پنبه این جمله لعنتی آلبرکامو را زده بود. مهندس  رضوی، دوست خوب زنده‌ای بود. و چه بد کرد که مرد. اگر به قیاس باشد، من و شاید برخی‌های دیگر باید برایش مصداق آن جمله بودیم. که می‌دانم نبودیم، چون اصلا در قید این صغری‌ و کبری چیدن‌هایی که برشمردم نبود. مال این حرف‌ها نبود. جَنَمش متفاوت بود. اصلا نمی‌فهمید که آداب دوستی به جای آوردن رنج دارد. گنج دوستی‌اش را حاتم و‌ار به همه می‌بخشید. همان‌طوری که بودی می‌پذیرفتت. اگر این طامات و مهملاتی را که بافتم، می‌شنید، مات و مبهوت نگاهم می‌کرد. بودایی‌ها می‌گویند کار کن، بدون اندیشیدن به نتیجه (یعنی: کنش بی خواهش). او دوستی می‌کرد، بدون هیچ چشم‌داشتی. اما هر چه سبک و سنگین می‌کنم، می‌بینم اگر بخواهم جای او باشم، داغان می‌شوم. مثل مهندس رضوی بودن رنج دارد و خیلی سخت است. فعلا بسنده می‌کنم برای آن تک و توک دوستانی که چون او دارم دعا کنم. راستش برای خودم دعا می‌کنم که از دستشان ندهم. شما هم همین‌کار را کنید. زنده‌باد دوستان خوبِ زنده!

 

* باز هم دروغ چرا؟! نوشته‌ام بسیار وام‌دار یادداشتی است که سیدعلی‌میرفتاح پیش از این در نشریه مرحومه «کافه‌شرق» نگاشته بود. در حقیقت، جرح و تعدیلی در آن کرده‌ام و شاخ و برگی داده‌ام. گفته باشم که دوست خوبی را نرنجانم.

۲۲) سنبل پاکی و نیکی و خردمندی بود ـ عزیز عزیزی چاپ
تاریخ : جمعه 3 خرداد ماه سال 1387

گل باغ رضوی پرپر و اشک آور شد

بار غم بر دل ما و پدر و مادر شد

نوبهاران عجبا محو شد از دیده ی ما

زودُرس فصل خزان خواسته ی داور شد

 

گرمی محفل ما بود نوای محسن

شاد بودیم از آن لطف و صفای محسن

لب شیرین سخن و پاکدل و خندان رو

قلب ما پر شده از مهر و وفای محسن

 

محسن ما گل محبوب همه دلها بود

چشمه ی عزت و فضل و ادب و والا بود

عاشقانه همه را غرق محبت می کرد

مهر و لطف و کرمش وسعت دریا بود

 

سنبل پاکی و نیکی و خردمندی بود

دشمن ظلم و تباهی و ستمکاری بود

حربه اش منطق و صلح و خرد و ایمان بود

خار در چشم یزیدان صفت دوران بود

 

تو صفای گل و گلزار و گلستان بودی

تو نسیم طرب انگیز بهاران بودی

گلسرای رضوی بی تو دگر خاموش است

مرغ عشق همگان، بلبل بوستان بودی

 

خاطراتت همه پاینده درون دل ما

یاد بود تو شُکوه و شرف محفل ما

سخنانت همه شیرین و متین و معقول

نام تو تا ابد روشنی منزل ما

 

زندگینامه ی تو هر ورقش راهنما ست

درس همدردی و افتادگی و مهر و وفا ست

زندگینامه ی تو مشعل تاریکیها ست

رمز خوشبختی و عزّ و شرف و راز بقا ست

 

عاشقانه همه در سوگِ تو گریان هستیم

از غم رفتن تو سخت پریشان هستیم

محفل امشب ما مرحم سوز دل ما ست

با دلی سوخته در نزد تو مهمان هستیم

 

آسمان دل برزی شب ظلمانی شد

کلبه اش سرد و خموش و شب بارانی شد

جسم غربت زده اش سوخته در آتش غم

چشم حیرت زده اش دیده ی گریانی شد

مهندس عزیز عزیزی

۲۱) مراسم یادبود زنده یاد  مهندس رضوی ـ حرمان چاپ
تاریخ : چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387

مراسم یادبود زنده یاد  مهندس رضوی فردا پنجشنبه ساعت 5:30 در مؤسسه ی معرفت و پژوهش با سخنرانی استاد ملکیان آغاز می گردد و با سخنرانی دکتر علی اکبر احمدی ادامه می یابد.

نشانی: میدان فلسطین، خیابان طالاقانی غربی، خیابان شهید سرپرست شمالی، کوچه ی تبریز، پلاک 23.

لطفاً دیگر دوستان و علاقه مندان را مطلع کنید. با سپاس فراوان.

[به زودی گزارشی از این مراسم در این وبلاگ درج می گردد  ـ  حرمان]

۲۰) چهل روز می گذرد اما هنوز هم باورم نمی شود ـ مهدی مطهر نژاد چاپ
تاریخ : پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387

چون مرگ را در آغوش نتوانستم گرفت،
او مهربانانه خود به پیشوازم آمد؛
مسافرانِ ارابه‌ی مرگ
تنها ما بودیم
و ابدیت.

آهسته به‌پیش می‌راندیم؛
شتابی در کارش نبود.
و من
به حرمتِ مرگ
از همه‌چیز (رنج‌ها و لذت‌ها)،
گذشته بودم.

از فراز مدرسه‌ای گذشتیم
که بچه‌ها در گاهِ بازی
جست‌وخیز می‌‌کردند.
عبور کردیم از فرازِ کشتزار‌های پر محصول،
غروب خورشید را هم
پشتِ سر گذاشتیم.

و شاید هم او ما را پشت سر گذاشت؛
شبنم‌های شبانگاهی
سرد و لرزان
و تنها تن‌پوش ِ من
لباس ِ عروسی‌ام.
و شالِ گردنم
تور عروسی.

دربرابر منزلگاهی ایستادیم
که نبود جز
برآمدگی‌ای بر روی زمین
با سقفی که
به‌سختی نمایان بود.
و باقی ِ خانه
ریشه در زمین داشت.

با این‌که‌‌ از آن زمان،
قرن‌ها می‌گذرد
اما هنوز کوتاه‌تر از آن روزی به نظر می‌رسد
که برای نخستین‌‌بار دریافتم،
ارابه‌ی مرگ به سوی جاودانگی می‌شتابد.

امیلی دیکنسون

خودم این وبلاگ را به مسعود پیشنهاد دادم و این وبلاگ را ساختم اما پس از ۴۰ روز که از نبودت می گذرد به زحمت توانستم که خود را راضی کنم و به خود جرات دهم چیزی بنویسم. برای تو و به احترام تو.

ننوشتم تا باورم نشود که از میان ما رفته ای و چه رفتن سریعی.

هنوز هم باورم نمی شود اما چهلمین روز درگذشتت را به سوگ نشسته ام و فکر می کنم این چرخ سرنوشت چگونه دوستانمان را از میان ما می برد و ما هنوز هم بی خبریم.

مهدی مطهری نژاد

۱۹) او فرزند دوست داشتنی بهار بود ـ مریم محمد کریمی چاپ
تاریخ : سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387

نمی دانم چه بگویم! روزی نیست که بی یادش سر کنم و لحظه ای نیست که او را حاضر در کنارم نبینم. من شاگردی بازیگوش بودم که می پندارد کتابش همیشه هست و برای جواب سوالهایش می تواند هر لحظه به آن رجوع کند، فکر می کردم محمد همیشه هست و می توانم هر وقت که دلتنگ بودم به سراغش بروم و او با تردستی همیشگی اش گره از مشکلم می گشاید. دریغ...